زندگی یک قطار است. سوار شوید. (بادبادک باز - خالد حسینی)
+ امشب ٬ همین ۱۲ شب ِ امشب٬ بیلیط دارم.. می روم ٬آن سوی دیگر زندگی..
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 21:25 توسط خوش خط
|
+ تا حالا خوشبختی رو مثل یه پیچک تو وجود خودتون حس کردین؟ تا حالا خوشبختی از سرو کولتون بالا رفته؟ تا حالا احساس کردین بهشت کنارتون راه رفته؟بغلتون نشسته؟رو پاتون خوابیده؟ خوشبختی یعنی حلقه زدن به دور مادر.. بهشت یعنی برق و پولک چشمانِ یک کودک.. خوشبختی یعنی احساس پاکی که با بوسه ای بر گردن مادر معنی می شود.. بهشت یعنی کودکِ خواهرت که یک دنیا شادمانی به تو میدهد.. بهشت یعنی مادر.. خوشبختی یعنی کودک
+ با تیری که تو مرداد ماه از قلبم رد میشد به سمیه گفتم: ما از اینجا رفتیم.. با حلقه اشکی که چشممو تار کرده بود به سمیه گفتم:(به قول اونsms ِ ) موطن آدمی قلب کسانی است که دوستش میدارند..
+ برمی گردم ... برمی گردم خواهرم را ببویم... برمی گردم حیوانم را بشویم.. زمزمه اش می کنم با صدای باصلابتِ قنبری
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:14 توسط خوش خط
|
اینکه پنج تا از پیکسل های گوشیم سوخته مهم نیست.. اینکه تو کلاس زبان استاد٬ هی٬ به من گیر میده چیز میزامو به اینگیلیش بگم مهم نیست.. اینکه تمام مرکز مشاوره ها پُر بودن٬ مهم نیست.. اینکه 25 مرداد چون لباس ندارم٬ جشن عقد نزدیک ترین دوستم (؟) نمیخوام برم مهم نیست.. اینکه آواره شدم بین 3تا شهر مهم نیست.. اینکه وبلاگ نوشتن٬ فیلم دیدن و کتاب خوندن٬ دیگه بهم نمی چسبه مهم نیست.. اینکه برخلاف سابق به چیزی که می پوشم اهمیت نمیدم مهم نیست.. اینکه از همه کس بی خبرم مهم نیست.. اینکه جلو AZS اولین کاری که کردم ضعف هامو به زبون آوردم ٬ مهم نیست.. اینکه خیلی ها (نزدیک به همه) سرسری کامنتدونی رو کلیک میکنن مهم نیست.. اینکه هیــــــــچ تلنگری رو درک نمی کنم مهم نیست... مهم نیست.. مهم نیست.. مهم نیست تاااا ایــــــــنکه روح برگرده به وجودم.. تااااا ایـــــــــنکه زنده زنده زندگی کنم ..نه مثل ِ یه جسدِ شناور رو اقیانوس ِ زندگی..
+گلکم! سیاهی دور چشمم! از مردن نمی ترسم٬ از مردن عار دارم! مردن به غرورم بر میخورد! "ناظم حکمت"
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:56 توسط خوش خط
|
تو این آشفته بازار..به نسبتِ این یکی دو هفته ای که با هول و وَلا ٬ انگار محکوم شده بودم به درس خوندن٬٬ دیروز٬٬ وقتی از جلسه ی امتحان اومدم بیرون.. حس یک پرنده رو داشتم.. حس پرنده ای که از قفس پریده بیرون..
وقتی یک ساعت بعد.. sms اش رسید که : "خسرو شکیبایی پَر" ..
اون پرنده زخمی شد..
اون پرنده زخمی شد..
اون پرنده زخمی شد..
+ مُراد بیگِ من :|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:36 توسط خوش خط
|
به کی بگم؟ به کی بگم دونه دونه اشکی که از چشمهای مامان می افته دلمو آتیش میزنه.. به کی بگم مامان با اون فِرض و تیزیِ همیشگی اش..وقتی کارا رو انجام میده ٬ آروم آروم زیر لب با مهستی حرفِ دلش رو میخونه "مثل تموم عالم ٬ حال منم خرابه خرابه".. به کی بگم مامان یواشکی گریه میکنه.. به کی بگم مامان از این روزگار سیاه .. غصه داره.. پر از بغض و اندوهه.. به کی بگم چه خبره اینجا.. به کدومتون بگم.....
+ رفاقت تنها یک واژه است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:45 توسط خوش خط
|
ما نه سر پیازیم ٬ نه ته پیاز...ما از پیاز فقط اشکهاشیم..
+ ستاره های فلک را شمردن آسان نیست / حساب ِ داغ ِ دلِ ما که می تواند کرد؟
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:34 توسط خوش خط
|
حکم آدمی رو دارم که تو کُماست و سوزن میزنن به کف پاش تا ببینن حس میکنه یا نه؟!
+ رفاقت تنها یک واژه است..
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:43 توسط خوش خط
|
خیلی چیزا دود شد رفت تو هوا... مثل اون دختره تو " جادوگر شهر اُز " که گِرباد بلندش کرد ٬ رفت تو هوا..
تو هوام.. دقیقن تو خود ِ خود ِ هوا..
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:47 توسط خوش خط
|
سینه مالامال درد است..
لب فرو بستیم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7 توسط خوش خط
|
انگار این کوچک بودن دنیا هم بر بدبختی هایم اضافه شده و دارد کار می دهد دستم.. دندانهایم درد می کنند از قریچ قُروچ کردن.. از فشار دادنشان برهم.. از حرص خوردن.. gmt چند روز دیگر دارد از فرنگ می آید و هر چه فکر می کنم نمی دانم چطور از دستش در بروم..آخر عرضه ی دروغ گفتن هم ندارم.. حتی از پشت تلفن.. نمی دانم.. واقعن نمی دانم چه طوری بپیچونَمَش.. راستش دل پیچوندنَش را هم ندارم.. شاید به خاطر سوغاتی است.. شاید هم به خاطر خودش.. می دانم .. خوب می دانم امّا٬ که او دل قشنگی دارد.. که چیزهای مشترکِ زیادی داریم.. این را هم می دانم که من از دور دوستش دارم.. حتی گاهی هم بهش پناه آورده ام.. نمی دانم.. بدبختانه نمی دانم.. چکار کنم.. خیلی چیزها دست به دست هم می دهد که نبینمش.. وقت ندارم.. کفش ندارم.. مانتو ندارم.. بدتر از همه ی اینها دل و دماغش را هم ندارم..حالا.. توی این هیرّوبیری.. اما دوستش دارم..
+ gmt یک دوست مونث است..
+ قد بلند.. ابرو کمون.. چشماش سیاهه.. وای..وای.. وای.. این آهنگ همیشه منو یاد برادرم می اندازه.. تولدت مبارک.. کاش به اندازه ی تمام ناراحتی هایت.. تمام غصه هایت..تمام سیگارهایی که از غصه و دلواپسی دود کردی.. شادی ببینی ..شاد باشی.. 10 اردیبهشت..تولدت مبارک.. پر برکت..
+ روزهای سختی است.. مثل شمارش معکوس برای آن اتفاق بد.. خدا خودش خوووب می داند.. محتاجیم به دعا..
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط خوش خط
|