تبليغاتX
خوش خط
چقدر خووووب است آدم یک رویه هایی داشته باشد در زندگی! مثل آن روزها که سین جان* مُدام از رویاهای آرمیچردارش حرف میزد و من موقع درس خواندنم که میشد٬ با لبخندی موذیانه چپ چپ نگاهش میکردم و بهش  میگفتم "هر کی حرف بزنه خره"  از همین تریبون باز هم اعلام میکنم "هر کی حرف بزنه خره"      !!       درس دارم جانم

* سین جان٬ nephew بنده است.

** هر کی حرف بزنه خره ی دوم هم یعنی یک جورهایی دارم به خودم قول میدم که اگه بیام اینجا حرف بزنم و وبلاگ بنویسم و این صوبتا ٬دور از جون٬ خر می باشـَ . م  !   و هر کی هم مزاحم شود اَیضَن خر می باشد ! :دی

+ بی ربط : حالم از عشق های تاریخ مصرف دار ِ مردم بد میشود و خیلی دلم به حال ِ این مردم ِ بیچاره میسوزد.

برای این امتحانِ سرنوشت ساز دعایم کن. خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:19 توسط خوش خط

+ همیشه این پروسه ی جمع کردن بارو بندیل هام و تنها یک کوله پشتی رو بر دوش انداختن و راهی شدنم برام great بوده.. همیشه این لحظه های ریختن ِ دونه دونه ی وسایل ِ مورد نیازم وسط اتاق ٬ و بعدش دونه دونه چیدن و جاکردنشون توی کیفم برام ستودنی بوده.. حتی وقتی دلِ رفتن ندارم.. حتی وقتی مجبورم به جاهای ناخوشایند برم.. بازم من اون لحظه ها رو دوست دارم.. معنی زندگی میده برام..معنی ِ جمع کردنِ دلتنگی ها..دلواپسی ها..دلخوشی ها..محبت ها..یادگاری ها..آدمهایی که دوسشون دارم..وسایلی که دوسشون دارم..معنی اینا رو میده برام..که دونه دونه میزارم توی کیفم و با خودم میبرمشون..که من هنوز چیزهایی ٬ آدمهایی ٬ عشق هایی دارم و زندگی می کنم باهاشون..

+ این جمعه شب های امام زاده صالح.. این لانگ استریت ِ شریعتی.. این خانه ی هفتاد متری.. این دعوا مُرافه ی بیخودی.. این محبت و صمیمیت خواهری ..این فرصت های کوتاه باهم بودن زندگی را دوووست میدارم.. ماندگارند برایم..

قطار می رود
تو می روی
ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالها در انتظار تو
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.(قیصر امین پور) *

 

*روحش شاد

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:30 توسط خوش خط |

(منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم) .. فکر میکردم این یکی از بهترین جملات احساسیه که دو تا آدم میتونن بهم بزنن.. اما نیست .. نیست .. به خدا که نیست.. آدمها به چی ِ هم دل خوش میکنن؟ واقعن چی باعث میشه دو تا آدم بخوان یه عمر به هم متعهد بشن و زیر یه سقف زندگی کنن؟ حرفای ضد و نقیض .. ضد و نقیض..ضد و نقیض.. کلّه ام داره دوووود میکنه از ایـــــــــن همه تناقض!  چجوری یه آدم میتونه در حالی که دو دقیقه پیش بهت گفته " نااُمیدم میکنی" حالا بهت بگه "در همه حال برام همونی هستی که بودی٬دوسِت دارم" .. چجوری میتونی بفهمی یه آدم وقتی تنها انتظاری که ازش داری "گوش دادنه" بــــــــــــا   "منطق گویی های خودش و راه و چاه نشون دادن و کار خودشو انجام دادن" حوصله اتو سر ببره و کاسه ی صبرتو لبریز کنه و تازه بهت بگه "اصلن دوست ندارم خودتو اینقدر درمونده نشون بدی" که آخرش تو به غلط کردن بیفتی که اصلن چرا خواستی حرف بزنی؟ اصلن غلط کردی که خواستی دردودل کنی! اصلن کدوم آدم واسه یه آدم دیگه وقت میزاره که به حرفاش گوش بده؟! ..بعد به خودت فحش بدی که آخه این چه انتظاریه از آدمیزاد داری؟! باباجان٬ پنبه رو از گوشِت درآر.. تو این دنیا هیچکی واسه اون یکی وقت نداره.. وقت نداره دو دقیقه وایسه و دندون به جیگر بزاره و تا تو خواستی دو کلام حرف بزنی٬ تند تند خودش افسار کلام رو به دست نگیره و از دردای خودش نَــگه یا نَزَنه تو ذوقت یا جوری نکنه داغونتر شی!

 آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست..

مثل یک طفل که توی شلوارش جیش کرده و به خودش جمع شده ٬ ترسیده ام..
مثل یک طفل که عشق ِ بازی کردن ندارد ٬ غیر عادی ام..
مثل یک طفل که از مادر جدایش کرده اند ٬ هق هق دارم..

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:28 توسط خوش خط |

احساس دوری می کنم ازت . . .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:51 توسط خوش خط |

روزهای خودسازی٬ خودسوزی٬ تمرین٬ تشویق٬ ذوق ٬ شوق٬ اوق و گریبانگیریست!

 

+ به خدا که پارک لاله٬ پارک گربه است!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:13 توسط خوش خط |

تقریبن دو هفته پیش بود داشتم دنبال یه کار نیمه وقت میگشتم.. یه شرکتی پیدا کردم . پا شدم رفتم اونجا ببینم چه جوریاس؟! دیدم اوضاع خیلی بیریخته و اونجا خیلی بی دروپیکره و اصلن شبیه شرکت نیست و عینهو خونه است!! با این حال تا موقعی که من اونجا بودم همینطور دخترا میومدن اونجا واسه مصاحبه! از اینکه اومده بودم همچون جایی واسه مصاحبه خیلی پشیمون بودم..گفتم حقوق پیشنهادیمو اونقدر بالا میگم که منو نخوان! فردا صبحش آقای جنتلمن صاحاب شرکت زنگ زد بهم که خانوم ما شما رو تو مصاحبه پذیرفتیم! حالا هی از اونا اصرار٬ از من انکار! که ببخشید من اصلن یهویی برنامه ام عوض شد و نمیخوام کار کنم و این حرفا.. فکر کردم قال قضیه کنده شده است و خیالم راحت شد.. اما نگو که آقا همین یه ساعت پیش بازم زنگ زد و با کلی احوالپرسی و ادا٬اطوار مُبادی آداب بودن(!) بهم یادآوری میکنه خانوم شما کاره پاره وقت میخواستین و نظرتون چی شد و این حرفها!!!
اینجاست که آدم یه نُچ نُچی میکنه و لبشو گاز میگیره و میگه: عجب مملکتی شده ! عجب آدمایی پیدا میشن! عجب دنیایی شده! گــَـهی پشت به زین و گــــَهی زین به پشت ! بعدشم میگه : مرتیکه ی الاغ!  :دی

+پاییز کوچک من
دنیای سازش همه ی رنگ هاست
                                     با یکدیگر
تا من نگاه شیفته ام را
در خوش ترین زمینه به گردش برم
و از درخت های باغ بپرسم:
خواب کدام رنگ
               یا بیرنگی را
                          می بینید
در طیف عارفانه ی پاییز؟   (حسین منزوی)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 12:23 توسط خوش خط |

وقتی اینجوری ولم می کنی تو جزر و مدّت٬ حرف فروغ تکرار میشه تو ذهنم : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..

حواست هست؟ حواست هست اینا بهترین سالهای زندگیته.. دیگه کِی میتونی این فاصله ی ۲۰ تا ۳۰ رو زندگی کنی؟ دیگه کِی میتونی اوج جوونیت رو حس کنی؟ خرابش نکن با خودخوری ها٬ خرابش نکن با ساعتهای طولانی ِ فکرو خیالِ باطل که خودت هم میمونی توش! خرابش نکن با دلواپسی ها.. چند سال دیگه که انواع و اقسام درد و مریضی از دست این غذاهای بی خاصیت و زندگی ماشینی اومد سراغت ٬شاید اون وقت حق داشته باشی گلایه کنی٬ غُر بزنی ٬ اَخم و تَخم کنی.. یا حتی دلواپس بشی.. امـّـا الآن خرابش نکن.. روزا رو با دلواپسی و گلایه سر نکن..خرابش نکن

+ دلم میخواد میل و کاموا بگیرم دستم و هِی ببافم.. هِی ببافم

                                                                                     این زندگی رو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:20 توسط خوش خط |

حَوِّل حالِنا اِلی اَحسَن ِ الحال

حَوِّل حالِنا اِلی اَحسَن ِ الحال

حَوِّل حالِنا اِلی اَحسَن ِ الحال

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:23 توسط خوش خط

درسته این ازدواج سر بگیره؟ ازدواجی که پسره عاشق دختره است اما دختره یه بار تو زندگیش یه شکست عاطفی عمیق داشته و  فکر میکنه عشق یه خیال شیرین اما باطله! پسره وقت ازدواجشه اما دختره چون یه خواهر بزرگتر از خودش داره فکر میکنه هنوز نوبت خودش نرسیده! تازه جدای از این قضیه دختره با خونواده اش که پرَپرَ شده ان٬ توی انواع و اقسام مشکلان غوطه میخورن! پسره از اونهاییه که واقعن مرد ِ زندگیه اما دختره فکر میکنه هنوز داره دوران بلوغش رو طی میکنه! پسره آدم مستقلیه اما دختره فوق العاده آدم وابسته ایه! پسره برای زندگی اش٬ برای خوشبختی اش٬ برای عشق اش تلاشِ مضاعف میکنه اما دختره یه جور خستگیِ مضاعف رو حس میکنه تو زندگیش!

+ دلم پاره پاره و تنگ است برای دلِ بزرگ مادرم.. عطش مادر دارم..یک تشنگی ِ سیری ناپذیر

+ گاهی نداشتن ِ فک و فامیل٬ ۱۰۰ هزار بار می ارزه به داشتن ِ فک و فامیل ِ کوته فکر و کاسه ی داغتر از آشی مثل عمه !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:2 توسط خوش خط |

از اون جمعه تا حالا 

پُرَم

 خالی اَم

پُرَم

خالی اَم

پُرَم

منو از قعر ِ چاه نجاتم بده.. از قعر ِ چاهِ احساساتِ عوضیُ  بی پدر ومادرُ  کشدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:32 توسط خوش خط |