تبليغاتX
خوش خط
گفت : تو٬ دلت کوچولوئه..

گفتم : نه٬دلِ من٬ بزرگ و نازکه..

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:32 توسط خوش خط |

وقتی کارت دانشجوییمو تحویل دادم و داشت ضمیمه ی پرونده ام میکرد..یه حسّی بهم دست داد.. حسّی مثل باطل شدن شناسنامه ام..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:55 توسط خوش خط |

میخواستم یه قضیه دیگه رو بنویسم.. اما "عین" خیلی خیلی مهمتره..
عجیبه.. خیلی عجیبه.. دیشب به صورت خودآگاهانه ای بهش فکر می کردم.. ناخودآگاه یه خاطره ای اومدتو ذهنم که مو به تنم سیخ شد.. دلگیر شدم که آخه اینقدر حال ِما بد بوده که حتی یه حالی هم از احوالِ ما نمی پرسی؟ بعد سعی کردم بذارمش کنار و اینقدر خودمو اذیت نکنم.. پیش خودم گفتم.. من رو قلبم چسب زخم زدم.. نگران نباش .. نگران نباش .. دیگه باید خوب شم.. امروز "عین" دقیقن بعد از 39 روز زنگ زد.. این بار دیگه نذاشت برسه به چهل.. به چهلم.. به ختم ِ یه رابطه.. امروز زنگ زد.. میدونم هیچ کسی دیگه تو عمرم منو مثل اون دوست نخواهد داشت.. اما من چه جوری این همه دیوانه وار دوست داشتن( دوست داشته شدن) رو قبول کنم؟.. این اسمش عشق نیست؟.. من دیگه حوصله ی عشق و عاشقی و به زوال رفتن دوست داشتن و اینها رو ندارم... حتی بهش گفتم این چیزا دیگه از من گذشته.. اینا مال بچه های دبیرستانی و ایناست.. گفت چرا با کسی دوست نمی شم؟ گفتم اینجوری راحت ترم..آره من از دوست داشتن و دوست داشته شدن و تقسیم شادیها و و دردها و اینا گذشته ام و حاضرم دردهامو تنهایی به دوش بکشم .. گفت یه چیز مثل یه سایه انگار دنبالشه.. گفت به هرچیزی که میخواد برسه یه جور دیگه میشه ٬نمیشه.. گفت انگار یه چیزی از من دنبالشه.. پشت سرشه.. گفت از من ناراحتی؟ من بد بودم؟ گفتم نه.. دوست ندارم ناراحت باشی..گفت : من هنوز دوسِت دارم.. حتی اگه ازدواج هم کنی دوست دارم.. هر کاری هم بکنی دوست دارم...
گفت دل و دماغ هیچ کاریو ندارم.. گفتم اینجوری که میگی من خیلی غصه میخورم..

حالا بعد از این تجربه من دیگه دوست ندارم ازدواج کنم.. از ازدواج می ترسم.. اینکه تمام زندگیتو با یک نفر سهیم شی.. تمام فکرهات احساسات نیازهات.. همه چی ات با یه نفر به اشتراک گذاشته شه..مگه آدمها یکّه و منحصر به فرد نیستن؟ من نمیفهمم چه جوری ایـــــــــــــــــــن همه آدم ِ منحصر به فرد ٬ زوج میشن؟ چه جوری می فهمن اونیکه همسرش شده واقعن ایده آلش بوده .. همونی بوده که از قبل بهش فکر میکرده و اینها.. خیلی فکرها میاد تو سرم الآن٬ اما نمی تونم بنویسمشون.. نمی تونم فکرهامو جمع و جور کنم.. مث یه جور درموندگیه.. درمونده شدم....میدونی؟ همه ی آدمها یه درون دارن و یه بیرون.. امروز فهمیدم "عین" درونمو دوست داره.. با وجود ایــــــــــــــــن همه زرق و برق تو زندگیش.. با وجود اووون همه دخترهای رنگ و لعاب دار.. اون هنوز ظاهر ساده ی منو با درون پیچیده ام دوست داره..
امروز "عین" رو خیلی پژمرده دیدم .. حتی از پشت تلفن.. 

این چند وقتی اینقدر درگیر این غصه ی خانوادگی مون بودم هستم٬که فرصت نشد دلتنگی کنم .. من .. یه دردی دارم.. درد ِ وجدان... درد ِ دل بستن..درد ِدل کندن.. درد ِدلتنگی..درد "فدایت شوم".. درد عشق.. درد زندگی.. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط خوش خط |

نه خیر!! حرف از تموم دنیا هم که باشه ٬ باشه !! هیچی رو با شیطنت های این دختر بچه ی ۵/۱ ساله با نیم متر قد و ۸ کیلو وزن عوض نمی کنم که نمی کنم... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط خوش خط |

غروب ۵شنبه است؟
خب آره میدونم..
دلمون به اندازه ی غروب جمعه گرفته است ولی هاااااااااا.. چیه خب؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:21 توسط خوش خط |

+ انسان در جهان کنونی جز درون خویشتن مآوایی برای پناه گرفتن به دست نمی آورد..  
           از پیشگفتار کتاب "بار هستی"
                    میلان کوندرا
             ترجمه ی پرویز همایون پور

 
آخ فیروزه فیروزه.. همین که smsات رو خوندم بیقرار شدم.. گفتی"من هم خسته ام٬ هم دلم هواتو کرده٬ به خاطر دل من هم شده بیا.. بیا ببینمت".. به خدا دلم میخواد با گریه بدواَم طرفت.. فشار خیلی زیادی رو تحمل کردم تا نگم چقدر درد تو وجودم شعله میکشه.. آخ فیروزه .. خیلی فشار اومد بهم.. می خواستم بگم .. می خواستم بگم دِپَم بدجووور.. دارم افسرده میشم.. نوشتمش.. اما باز پاکش کردم:(  نمیدونی چقدر سخته که هیچکی نمی فهمه پشت همین دو تا نقطه و یه دونه پرانتز:( چقـــــــــــــــــــــــــدر غم هست.. چقــــــــــــــــــــــــدر غصه هست.. نگاه نکن به اینکه لبخند میزنم.. نگاه نکن به اینکه حتی قاه قاه می خندم یا از شدت خنده شکمم درد میگیره.. یا حتی با جیب های خالی تو پیاده رو ها سرمست میشم با حس یک پرنده.. من چند روزه هی دارم آرزو می کنم کاش لا اقل یه جور جاروبرقی بودم که غصه های آدمها رو می بلعید.. غصه های مامان رو که زیر پوستِ سفیدِ گردنش جمع شده و هرچی هم که می بوسمش از بین نمیره.. دکتر میگه تیروئیده.. اما من که میدونم بغضه .. یا بدتر از اون دِقّه.. به خدا روم نمیشه دیگه به بابا نگاه کنم.. همه مون سَرامون پایینه.. گریه ام میگیره این روزا.. وقتی قدّ ِ بلندِ برادرمو ٬تاخورده می بینم.. غرورش رو از این درد٬ شکسته می بینم.. باور می کنی فیروزه؟ جلو پنجره به سیگار پناه آورده و حتی بابا دیگه به پاکت های سیگارش گیر نمیده.. من ... من این روزا معتاد شدم به نوشتن..دیگه نمیدونم چیکار کنم..اگه ننویسم..از درد می پیچم به خودم.. استخونام سوت میکشه.. جمجمه ام درد میگیره..

من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی شبیه آتش در جانم است (احمد شاملو)

 + کامنت رو بستم چون دل و دماغ پند و نصیحت رو ندارم! یا اینکه بااااز بخونم .. این نیز بگذرد!

+ همچنان دلم یه بغل بزرگ ساکت میخواد..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:34 توسط خوش خط

شهر کتاب..
یه موسیقی لایت..
برگشتن به خونه با پای پیاده..
عطر بهارنارنج تو پیاده روها..
.
.
+ حس یک پرنده رو دارم..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:6 توسط خوش خط |

 

دلم یه بغل ِ بزرگ ِ ساکت میخواد..

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:53 توسط خوش خط

 آنقدر که بعد از ایــــــن همه سال٬ همکلاس شدنِ دوباره با پریسای عاری از فخر با آآآآن همه پول و پَله ی همیشگی شان٬ برایم دلپذیر بود٬ دیدن یکباره ی سوسن٬ ناخوشایند بود.. سوسن٬ تو را یادآوری می کند برایم٬نازنینم..اینکه باااز این وسط ٬کسی پیدا شده که مرا برمی گرداند به تو ٬ برمی گرداند به حس های داشته ام با تو ٬ و نداشته هایم بی تو.. اذیتم می کند.. اینکه سوسن از همکلاسی با تو حالا همکلاس من شده٬ را٬ دوست ندارم..دوست ندارم.. آری.. من فراریم.. از برگشتن به  تو  فراریم٬ مهربانم.. میدانی؟ حس قارقار ناسوری به من میدهد سوسن.. حس ِ دادنِ خبرهای من به تو.. و .. تو به من... نازنینم٬ من که میدانم ٬ فاصله یک چیزهایی را تمام میکند.. حتی توی این روزهای تمام شده.. حتی توی این دنیای دهکده ای شکل!..حیف.... کاش توی همان روزهای با هم بودنمان ٬ پدرت دنباله ی کارهایت را می گرفت و می فرستادت مالزی ای٬استرالیایی٬جایی .. عزیزکم.. من که می دانم فاصله ٬ یک چیزهایی را تمام میکند... من که میدانم..

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:17 توسط خوش خط |

 از همان روز که فهمیدی اوضاع از چه قرار بوده.. از همان روز که فهمیدی شرایط چقدر بد بوده .. که فهمیدی من توی خانه غصه می خورده ام و تو آنجا رُست بیف... از همان روز.. که با بغض بغلم کردی و به من گفتی : تو ٬ دلت خیلی بزرگه٬ مثل مامان.. از همان روز ٬ دیگر دل توی دلم نیست.. دلبرکم٬خواهرکم.. غصه نخور..

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:26 توسط خوش خط |

بهت میگم٬ خواهش میکنم بیا گریه نکنیم! بیا بخندیم با هم..
توی این دنیای دون٬ در این لحظه٬ جز تو٬ جز تو روی این کاغذ٬ هیچ همدردی ندارم. گریه نکن٬ به چشمهای اشک بارت خنده بریز٬ گریه نکن٬ گریه نکن ٬تلخ گریه نکن٬ بیا دست های همو بگیریم توی رویاها٬ برسیم به همه ی زیبایی ها٬ به عطر گیلاس توی صبح بهار٬ گرمای ظهر تابستون٬ غروب پاییز٬ نیمه شب سفید زمستون٬ تا صبح بهار با عطر گیلاس دوباره بیدار بشیم.

کاش تلخی آن روزم را می گذاشتی به حساب دروغ ۱۳ .. به حساب یک استکان چای تلخی که آن روز سر کشیدی.. یا چه میدانم٬ چیزی از این دست..

شاید من فردا برای یه دختر دیگه بنویسم. اما این زمان٬ این آستانه٬ بر نمی گرده.. به خدا که بر نمی گرده .. بذار واسه تو بنویسم .. بهونه ی من باش واسه تجلّی ! تجلّی ! تجلّی !

بهونه.. شاید تو راست می گفتی.. من هم بهونه می گرفتم! خب آدمی است دیگر.. من هم دنبال بهونه میگشتم برای گریه ای چیزی که این دل لامصب را خالی کنم.. اما نشد.. غمگینت که کردم غمگین تر شدم.. اما هیچ میدانی که تو هم هیچ نفهمیدی از حال و روز ِ آن روز ِ من؟! بگذریم..

+ بولد نوشت ها از من نیست٬ امّا خصوصی است..

+ دیروز(۱۳ به دَر) خیلی خوش گذشت..برخلاف آن روزهای آخر سالِ پارسال و این روزهای اوّلِ سالِ امسال٬ دیروز خیلی خوش گذشت.. سبزه گره زدم.. حتی قاصدک هم با کلی آرزو فوت کردم.. تا ایــــــــــــــــــن همه مصیبت که مثل بختک به جانمان افتاده است را باد ببرد.. باد زیاد می وزید.. می برد .. می برد.. باد آنها را می برد.. میدانم..

+ باد مارا نیز خواهد برد.. تا خدا راهی نیست..

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط خوش خط |

من ٬ همین جا٬ همین امشب به شرفم قسم٬ قول میدم که تا یک ماه دیگه ٬که تا سی روز دیگه٬ سی جزء قرآنُ که نازل کردیُ ختم کنم.. مثل خانوم حسینیان که ازت رفع اون مشکلُ خواسته بود وُ ٬بهت قول داده بود که جلو نامَحرَم روسری بذاره و حالا میذاره.. خداجون تورو به خداییت قَسَمِت میدم٬ به همین شبِ تولّدِ پیامبرت ٬ با همین دین و ایمونِ ناقصم قَسَمِت میدم که آبروداری کنی.. که هیچ بنده ای رو خوار و ذلیل نکنی.. که دست یه زمین خورده رو بگیری و بلندش کنی..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:46 توسط خوش خط

کُلی فکر کردم برای پیدا کردنِ این اسم ٬ به جای بلاگ مرحوم !!

می نویسم اینجا! اما با خطی نه چندان خوش..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:8 توسط خوش خط |