سینه مالامال درد است..
لب فرو بستیم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7 توسط خوش خط
|
انگار این کوچک بودن دنیا هم بر بدبختی هایم اضافه شده و دارد کار می دهد دستم.. دندانهایم درد می کنند از قریچ قُروچ کردن.. از فشار دادنشان برهم.. از حرص خوردن.. gmt چند روز دیگر دارد از فرنگ می آید و هر چه فکر می کنم نمی دانم چطور از دستش در بروم..آخر عرضه ی دروغ گفتن هم ندارم.. حتی از پشت تلفن.. نمی دانم.. واقعن نمی دانم چه طوری بپیچونَمَش.. راستش دل پیچوندنَش را هم ندارم.. شاید به خاطر سوغاتی است.. شاید هم به خاطر خودش.. می دانم .. خوب می دانم امّا٬ که او دل قشنگی دارد.. که چیزهای مشترکِ زیادی داریم.. این را هم می دانم که من از دور دوستش دارم.. حتی گاهی هم بهش پناه آورده ام.. نمی دانم.. بدبختانه نمی دانم.. چکار کنم.. خیلی چیزها دست به دست هم می دهد که نبینمش.. وقت ندارم.. کفش ندارم.. مانتو ندارم.. بدتر از همه ی اینها دل و دماغش را هم ندارم..حالا.. توی این هیرّوبیری.. اما دوستش دارم..
+ gmt یک دوست مونث است..
+ قد بلند.. ابرو کمون.. چشماش سیاهه.. وای..وای.. وای.. این آهنگ همیشه منو یاد برادرم می اندازه.. تولدت مبارک.. کاش به اندازه ی تمام ناراحتی هایت.. تمام غصه هایت..تمام سیگارهایی که از غصه و دلواپسی دود کردی.. شادی ببینی ..شاد باشی.. 10 اردیبهشت..تولدت مبارک.. پر برکت..
+ روزهای سختی است.. مثل شمارش معکوس برای آن اتفاق بد.. خدا خودش خوووب می داند.. محتاجیم به دعا..
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:13 توسط خوش خط
|
کلّی کار دارم که باید انجامشون بدم.. کلّی فیلم هست که باید ببینم.. کلّی کتاب هست که باید بخونم..کلّی جا هست که باید برم.. کلّی CD هست که باید سروسامونشون بدم.. کلّی عکس ِ مشترک هست که باید cutشون کنم.. کلّی احساس هست که باید باهاشون بسازم.. کلّی چیزمیز هست که باید بهشون برسم..کلّی کار دارم..کلّی..
+ آخرش هم نفهمیدم قیافه ام اونقــــــدر babyface ئه که آقای قادری فک کرد من تازه پیش دانشگاهیم تموم شده!! یا شبیه شوهر دارها که این استاد زبانه سر کلاس بهم گفت ? are you married
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:17 توسط خوش خط
|
نمی دانم چرا.. واقعن نمی دانم چرا .. امشب٬ توی همین چند ساعتی که گذشت و جشن نامزدی الهام بود.. نمی دانم چرا.. واقعن نمی دانم چرا دلم گرفت.. دختر ِ همسایه که تقریبن با هم درس خوانده بودیم برای کنکور.. که شب کنکور٬ خانه شان بودم و تا ساعت 2 شب! تست بچه های تجربی را که صبح امتحان داده بودند نگاه می کردیم و هی ناامید می شدیم.. همان الهامی که همیشه عاشق سندل و دامنش بودم.. همان الهامی که برادرش ٬ شماره ی مرا از توی دفترچه تلفنش برداشت..
روی هم رفته.... من ٬ خیلی با الهام روزگار نگذرانده ام.. اما امشب به اندازه ی یک عمر ِ آزگار.. افکار و احساساتی در من زیر و رو شد..با چیزی شبیه بُ غ ض
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:51 توسط خوش خط
|
نمی دانم از شارژ بودن ِ دیشب ِ برادرم بود ٬ یا آن انرژی ِ خفته ام که از گفتگوی دیشب اَم با "ژ" گُل کرد.. اما هر چه بود٬امروز کوک بودم.. آنقدر که صبح٬ با یک ولع ِخاصی بیدار شدم..آنقدر که دلم میخواست توی هوا چنگ بیندازم و این هوای بکر را بقاپَم.. آنقدر که گفتم : چقدر این بوی علف و گیاه و درخت می چسبد..
امروز آن تعبیر قدیمی ام از تو٬ برای چندمین بار عینیت پیدا کرد.. امروز فهمیدم irf یعنی یک دوستِ واقعی.. امروز فهمیدم irf یعنی مردی..مردانگی.. irf یعنی خوبی و بزرگواری.. که میگذارد روی پاهایش راه بروم .. این یعنی یک اعتمادِ کامل.. این یعنی یک آرامش خوب.. این یعنی irf ..
خوووب شد به خودت گفتم امروز.. خوووب شد دقیقن این حرفها را به خودت گفتم.. بازهم میگویم : کرور کرور تشکّر.. موچ.. موچ.. مَلَچ..مُلوچ.. به رسم تشکر :)
چه اسفندها.. آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه! **
* irf : اختصار نام یک دوست است ٬ یک دوست از جنس مذکّر..
** از قیصر امین پور
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:48 توسط خوش خط
|