تبليغاتX
خوش خط
وسط یه دوراهی موندم.. هیچکی کمکم نکرد.. از هرکی پرسیدم گفت: خودت میدونی٬ خودت باید تصمیم بگیری..زندگی ِ خودته..   حالا که تصمیمه رو گرفتم و لااقل برای یه مدتی راه برگشت ندارم٬ بهم میگن تصمیمت عجولانه و احساسی بود..

بابا اگه شما درست فکر میکردین٬ اگه شما میخواستین کمکم کنین٬یه چیزی غیر از این حرفها بهم میگفتین..

+ گاهی چیزهایی پیش میاد که جواب ِ خداست به حرفهایی که باهاش زدی.. مثل ِ پریشب (شب قدر) که دُرُست یک ساعت و نیم ِ بعدش٬ اون اتفاق افتاد.. به خوب یا بدش و حکمتی که توش بوده کاری ندارم.فقط ممنونم خدا که با من بودنت رو نشونم دادی:)

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط خوش خط |

 

تو این شبهای قدر٬ فقط التماس دعا ٬  از تک تکتون.

+ قدر خانواده تون رو بدونید..

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:11 توسط خوش خط

مثل یک آدم ِ معروف٬ وقتی تو خیابون راه میرم٬ فکر می کنم همه میشناسَنَم!

آخه این چه حسّیه؟ خوبه یا بد؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:55 توسط خوش خط |

من نازتُ نمی کشم.. هیچ روان شناس دیگه ای هم نازتُ نمی کشه.. به خدا که زندگی ناز کسیُ نمی کشه.. برای خوشبختی باید تلاش کرد..

وقتی من پشت تلفن گریه می کردم و تو حرفهاتو با جدیت تمام٬ بدون اینکه یه ذره از موضع خودت پایین بیای ٬ انگار می کوبیدی تو صورتم ٬ احساس خیلی بدی داشتم.. احساس کُفری شدن٬ احساس انزجار.. امّا .. الآن احساس می کنم ٬ درست مثل این بود که شونه هامو تو اون لحظه محکم٬ با دو تا دستات گرفته بودیُ  تکونم می دادیُ  می خواستی بیدارم کنی از این خواب زدگی و غفلت..

خواب بودم٬ بیدار شدم٬ آشتی کردم با خودم

+ دیدنِ "عین" ٬ دیروز ٬ جلوی کبابی و جگرکی مهم نبود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:24 توسط خوش خط |

با دستت یه پروانه میگیری٬ میخوای ببینی که زنده است یا نه! انگشتتو باز کنی فرار می کنه٬ محکم بگیری می میره. دوست داشتنم چیزی مثل همینه.

خواهش می کنم٬ تمرینش کن.. تمرینش کن           

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:51 توسط خوش خط |

یه روز یکی بهم گفت: اگه یه ماشین به من بزنه.. چیزی که از من رو خیابون میریزه٬ خون نیست.. حرفه..حرف! گفته بود: می ترسه مَردم دورم جمع شن و ببینن کلمه هام٬ واژه هام٬ حرفهام٬ هر کدوم یه طرف افتاده ان و هیچکی هم آخرش نمی فهممه اون چیزی رو که باید می فهمید از من..

+خیلی حرفها تو دلم٬ دَ لَمه بسته.. خیلی حرفها..

گفتم : من از بهشت اومدم به زمین.. امّا اینجا شیطون ٬بارها گولم زد و من مرتکب خیلی اشتباهها شدم.. علاوه بر شیطون٬ خودم هم بارها خودمو گول زدم که شاید بازم آخرش برگشتم به بهشت ٬ هوم؟!!  گفتم : من جز خودم٬ کسی رو گول نمیزنم.. دوست ندارم کسی به آتیش ِ من٬ بسوزه تو جهنم..

واسه همین فکرمو چرخوندم طرف این حرف : شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه که افسرده نشم.. این یعنی باز دارم خودمو گول میزنم؟!

 

¤ شاد بودن ٬ تنها انتقامیه که میشه از زندگی گرفت.. 

به کوری ِ چشم ِ دشمنان اسلام! شاد می باشم پس٬٬٬٬ همچنـــــــــــــــــــــــــــان!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:36 توسط خوش خط |

شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه..

+ تا اطلاع ثانوی خوشم و خوشم و سرخوشم همینطــــــــــــــــــــــــــــور  :دی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:15 توسط خوش خط |

 

خوبم
      آرامم
           راحتم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:13 توسط خوش خط |

+ از همان روز که بی هوا هم را دیدیم٬ دلم آشوب است.. نمی دانم چه فکرها ها ها در سر گذراندی.. نمی دانم چقدر حلقه ی دوستی ات را با من تنگ یا گشاد کرده ای .. امّا دیشب خوابی دیدم.. خواب دیدم که حرفت را به من زدی.. نمی دانم بعد از اذان بود یا نه؟ حتی نمی دانم اینکه می گویند خوابِ زن چپ است٬ راست است؟ حتی نمی دانم حرفِ حسرت بار ِ پدر و مادر و خواهرت درخوابم چه بود؟ و مثل همیشه هیــــــچ حرفی از برادر ِ عقب مانده ی ذهنی ات به میان نیامد.. به یاد آن روزی که اشک در چشمانم حلقه شد و نگاهم خیره.. امّا از خواب دیشب ٬ حرفت را خوب ِخوب ٬ به یاد دارم.. هیــــچ نمی دانم امّا.. اینها یعنی من به تو فکر می کنم یا تو به من؟

+ دلم پاره پاره است برای خواهرم.. برای پاره ی تنم.. برای دلواپسی هایش .. تنهایی هایش

+ نذری ندارم.امّا٬ یک دلِ سیر ٬ تمنّا دارم.. یک دلِ سیر٬ حسرت دارم.. ضریح ِ امامزاده صالح را زود رها کردم..

+ یا من می آیم ٬ یا مامان می رود .. جاده ها را به زندگی ِ ما دو نفر دوخته اند..

                            ایستــــــــــــــــــــــــــــاده اَم٬ اینجا٬کنار ِ تمام ِ مصیبت ها

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط خوش خط |

دیروز : تقابل من٬ "الف" ٬ irf حکمتش چی بود خدایا؟ حکمتش چیه؟

دنیا داره به کجا میره؟ لااقل دنیای من یکی داره به کجا میره؟ باید افسارش رو به دست بگیرم ..باید..

کمکم کن ٬ کمکم کن ........ نزار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن ٬ کمکم کن ........ خرمن ِ رخوتِ من٬ شعله میخواد

+ تو این ماه رمضونی٬ شدیـــــــداً  محتاجیم به دعا..

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:6 توسط خوش خط |

شاید دیروز آخرین باری بود که irf رو دیدم..

تکونم میده این جمله.. یعنی دیگـــــه .. نخود نخود.. هرکه رود سر ِ کار و زندگی ِ خود  ؟!

+ یا برق قطعه.. یا وقتی که وصله ٬زور ِ کنتور نمیرسه و هی میپره٬ این روزهای وحشتناک آتیشی رو با کولر ماشین سر می کنیم!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:50 توسط خوش خط |

+گفتم: به اندازه ی یک مادربزرگ تجربه دارم٬ اما بلد نیستم ازشون استفاده کنم.. یعنی نمیدونم کِی و چه جوری به نحو اَحسَن ازشون استفاده کنم!

+گفت: اشتباه اینه که آدما فکر می کنن فقط با یک بار شکست٬دیگه کلّـــــــــی تجربه دارن..

+ گفتم:من همه چیزو میدونم.. خسته اَم.. احساس میکنم دیگه چیزی نیــست که من تجربه اَش نکرده باشم..

+ گفتم: کاش اینجا ایران نبود و روابطِ یه دختر و یه پسر٬ لزوماً نبایست منجر به ازدواج میشد..

                                           ---------------------------------         

بی ربط : کی میدونه چه جوری میشه ۳۶۰ رو کُمپلِت حذف کرد٬ بدون اینکه ID ات رو حذف کنی؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:39 توسط خوش خط |

وقتی برگشتم ٬ کاملن احساس کردم "ژ" تحویل نمیگیره.. سرد شده.. فهمیدم که مهمون داره..فهمیدم که خانواده اش میخوان بیان.. فهمیدم که منتظر رفتن منه.. می فهمی؟ منتظره که من برم.. من خیلی سنگین و متین٬ اسبابهامو جمع کردم و  اومدم اینجا.. پیاده اومدم٬ اما سنگین ِ سنگین.. نه از سنگینی ِ وسایلم. نه از سنگینی و متانتم.. از سنگینی اون حس تنهایی..توی راه٬ بعد از زنگی که به "الف" زدم احساسم بیشتر شعله گرقت.. می فهمی؟ "تنهاییم" شعله گرفت٬.. اینجا هم یه چیز دیگه احساس ِ زیادی بودن بهم داد.. "تنهاییم" زبونه کشید٬ آتیشم زد.. فلانی* چرا کاری کردی که همه چی از هم بپاشه؟ هنوز باورم نمیشه خونواده متلاشی شده.. خسته اَم از این دربه دری.. دلم برای خونه تنگه.. دلم همون خونه و آشیونه رو میخواد.. با همون خونواده..

* فلانی : بارها نام ِ این "فلانی" را نوشتم و پاکش کردم..

+ این "تنهایی" از آن جنس تنهایی ها نیست که با شوهر و زندگی ِ مشترک و عشق و عاشقی و این حرفها پُر شود..به خدا که این تنهایی از آن تنهایی هاست که از تُک پا شروع به زبانه کشیدن می کند.. که توی ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه ی جهان...

 + شدیــــــــداً محتاجم به کار.. از هر نظر که فکر کنی..

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:46 توسط خوش خط |